مرد گوشی تلفن را داد دست دیگرش: از این به بعد یه روز از هفته رو اختصاص می دیم به خودمون دو تایی. دور کار و زندگی روهم خط می کشیم . دهنی گوشی رو جلوتر برد وشمرده گفت: یه خط پررنگ مثلا پنجشنبه ها چطوره؟ وبرق چشم های زن بیشتر شد. مرد که تلفن را قطع کرد اشک های زن ریخت رو گونه هاش . انگشت هاش را جمع کرد تو مشتش.
بعد از ظهر پنج شنبه بود و زن نمیدانست حالا با ساعات تنهایی اش چکار کند.
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
ایستاده ای رو به پنجره و خیابانی که درخت های چنارش هم ایستاده اند توی بادی که دارد برگهای خشک ومرده را میکند و پخش میکند .پیچ و تاب برگها نگاهت را ول نمی کند .دلت می خواهد پنجره را باز کنی تا فاصله ات را با هیاهوی خیابان و مردمش بشکنی. پاهایت میلرزد اما
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
من سیاه
تو سفید
فاصله ها خاکستری ...
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت
نا آرامم. اصلا" از آن موقع که آن اتفاق افتاد حتی قدرت حرف زدن هم ازم سلب شده. لال شده ام. مدام چهره محمود جلوی چشم هایم مجسم می شود با چشم های بازی که سیاهیشان پیدا نبود و چهره کبودش. خواب دیشب آشفته ام کرده . باد می آمد. من زیر همان درخت نشسته بودم که سایه اش قد راست کرد تو مه. صورتش در تاریکی بود. ایستادم و خیره نگاهش کردم. گفتم: چرا این کار را کردی با خودت؟ گفت: باید می رفتم،دیگه روم نمی شد توصورتت نگاه کنم. گفتم: اونیکه باید این کار را می کرد من بودم نه تو. و دستش را گرفتم. سرد بود. سرد سرد. هیچ نگفت. فقط نگاه کرد. بعد هیکلش تو متن تاریکی حل شد.
نوشته شده توسط زهرا در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت
تنها ما آدم ها نیستیم که محتاج شده ایم به حرف ها - لبخندها و دیداری در دنیایی یک بعدی طوری که لبخندی تصنعی را ترجیح می دهیم به دیداری دوستانه .
امروز صبح زنبوری را دیدم که روی گل قرمز قالی نشسته بود و آن را می مکید...
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 20:48 موضوع | لینک ثابت
به نام خدا
- انیسه دستهاش همه شده تاول ، کف پاهاش هم . صبح که هنوز خواب بود پاهاش از زیر پتو زده بود بیرون ، داره تمام تنش رو میگیره. تو می گی ابله است ؟
صدایش می لرزید . گوشهایم را محکم می گیرم . صدای گریه اش از لای انگشت هایم می دود تو لاله ها . مدام گریه می کند . بی وقفه . جز نیمه های شب که بالاخره خواب بر خستگی اش غالب می شود . تو خواب ناله می کند . یکدفعه ابروهاش میرود تو هم . ریز دانه های عذق صورتش را می گیرد و کله اش رو بالش این ور آن می شود . بعد یکهو از خواب می پرد . می روم روی زانوهایش می نشینم . یشم چشم هایش خیس می شود و سرش را می اندازد پایین . دست می گذارم رو گودی زیر ابروهاش . داغ است . پدر از زیر پتو بلند می شود . دستهای مادر را می فشارد : آروم باش خورشید ، اینجوری اون هم ناراحت می شه . مادر سرش را به پنجه دست تکیه می دهد. پدر تو لیوان آب می ریزد و می دهد دستش : آدم با درداش چکار میتونه بکنه ؟ سرش رو بذاره بمیره ؟ مادر نگاهش را از او می گیرد . به لیوان آب نگاه می کند . هر وقت از این حرفها می زنند پشتش به پدر است . دیگر تا الاه صبح پلک رو هم نمی گذارد . هنوز نیلوفرهای باغچه بازند که فانوس را از گل میخ دیوار تاریک راه رو بر می دارد و راه می افتند . من پا برهنه لب جوی بار می دوم و از قلقلک سبزه ها به کف پاهام پر از لذت می شوم . مادر کفش کتانی پوشیده و عصایش را همانجا کنار جاده ، تو ماشین جا گذاشته . پدر خواست دستش را بگیرد ، نگذاشت . گفت : می خوام خودم از تپه برم بالا . و فانوس روشن را گرفت به دست . تپه همانجور لم داده بود تو آفتاب کم جان صبح . راستی چرا من باید اینجا می آمدم ؟ روی این تپه ! شاید چون تمام کودکیم با همه ی اشتیاقات و بازی ها و سرگرمی هایم منتهی می شد به اینجا . به دامنه تپه که پر بود از انواع گل ، پروانه و کرم های قهوه ای کوچک که تو هم وول می خوردند . پوست قهوه ای شون پوشیده از کرک بود . پدر می گفت : اینا چن وقت دیگه پروانه می شن . و من آرزو می کردم آن لحظه آنجا باشم که کرم ها تبدیل به پروانه می شدند . دوست داشتم پرواز کنم ، پدر می گفت : پرواز ما آدمها دو یا سه متر بیشتر از سطح زمین نمی تونه باشه ببین ...
بعد می پرید بالا . چندین و چند بار پشت سر هم . من ریسه می رفتم . بعد پدر روی کنده ی دو زانو دست روی شانه هایم می گذاشت و نفیس زنان می گفت : نیروی جاذبه جبراً ما رو به زمین چسبونده . نیروی جاذبه ! پس چرا نیروی جاذبه با پروانه ها و پرنده ها و هوا پیماهایی که می آمدند و رو سر شهر بمب می ریختند کاری نداشت .
تو جاده ی ناشناسی که تو تمام عمرم ندیده بودم و خط آهنی هم از آن می گذشت راه افتادم . یک دفعه صدای چرخ های قطار را روی ریل شنیدم . قطار در جهت موافق من به سرعت نزدیک می شد مثل ماری که تو بیابان بی آب و علف دنبال خرگوشی کوچک راه افتاده باشد . شکمش رو ماسه ها بخزد و خرگوش قلبش تند تند بزند و از این بوته به آن یکی پناه ببرد قطار نزدیک تر که می شد سرعتش هم کندتر می شد . کوپه ها را از نظر گذراندم . خالی بود . حتی یادم نیست قطار سر نشین هم داشت یا نه . پیچ و تاب خوران حرکت می کرد و سرعتش هر لحظه ککمتر میشد . کوپه ی آخر که رسید زنی را دیدم که صورتش را چسبانده بود به شیشه . کف یک دستش را هم . لبهاش داشت تکان می خورد . مادر بود . دویدم دنبال قطار و بلند گفتم : همونجا ، رو همون . و انگشت نشانه ام را گرفتم سمت تپه . صبح از زیر پتو صدای مادر را شنیدم که پدر را بیدار می کرد . همیشه روز های جمعه دلش می گرفت . گفت : می خوام تمام امروز رو اونجا باشم ، می دونی چند وقته اونجا نرفتیم ؟ طفلک انیسم .... از فرط خوشحالی ، پتو را کنار زدم و دویدم تو حال و خودم را آویزان کردم به قلاب دستهای پدر . پدر انگشت فرو کرد تو موهای شانه نکرده ام و لبخند زد . گفت : خسته می شی تو ، اونم با این حالت . و دست کشید رو تاول های ریزی که صورتم را خال انداخته بود . بلند گفت : داروهاش رو خورده ؟ صدای مادر از لابلای صدای قاشق و بقشاب هایی که تو سبد می چید آمد که گفت : دیشب . قرص هاش رو بایذد شبها مصرف کنه . دکترا گفتن عوارض همون گاز های شیمیاییه . پدر نگاه کرد به من . خندید و دو پلکش را بست و باز کرد . از پایین که پدر را نگاه می کردم چهره اش جور دیگری می شد . سبیل هاش که تکان می خورد ردیف دندان های بالایش می افتاد بیرون . خندم گرفت. مادر سبد را گذاشت جلو پای پدر . یعنی بقیه اش با تو . بعد گفت : ضمناً بچه رو که نمیشه تنها بگذاریم ، اونم با این حالش . پایین تپه یه کم هوا بخوره حالش جا میاد . دکترا گفتن چیز مهمی نیست . پدر سبد را برداشت : آخه خودت گفتی می خوای یه چیزهایی بهم بگی .
من همیشه پایین تپه بودم . می دانستم رویش چند تا کاج است . نوک سوزنی شکلشان را می دیدم و عطرشان را که باد می آورد . مادر با قدم های سنگین از سربالایی تپه بالا بالا می آید با یکدسته گل . همیشه هم داوودی . می نشیند رو یک تخته سنگ پدر روبروش چمباتمه می زند . مادر تندی اشکش سرازیر می شود . پدر سیگاری آتش می زند . مادر همراه با گریه می گوید : ما باید می دونستیم . وقتی اونقدر بی قرار تپه بود . حتی با اون که اون تاول ها تمام تنش را گرفته بودند . باید می فهمیدیم داریم اون رو از دست می دیم . پدر با انگشتهاش برجستگی های روی سنگ را لمس می کند و از پشت حلقه های دود نگاه می کند به مادر . مادر سرش را می آورد جلو و شمرده می گوید : تو واقعاً می خوای خودت رو آروم نشون بدی یا آرومی ؟ بعد پیشانی اش را می گذارد کف دست و زیر لب می گوید معنی این رو هیچ وقت نفهمیدم . پدر شقیقه هاش را میان شست و سبابه می فشارد . مادر سرش را بلند می کند و می گوید : عجیب نیست ؟ بعد از سی و چند سال حالا منم با همون تاول ها ..... و دستش را آرام می کشد رو پوست صورتی پیشانی اش . پدر ته سیگار را لبه سنگی که رویش نشسته می فشارد . بلند می شود . لاغر و استخوانی پشت به مادر می ایستد : هیچ سر درنمیارم از کارات ، از فکرات ، حرفات . شنها را با نوک کفش جابجا می کند : چرا باید انیسه رو اینجا ، رو این تپه ... مادر تقریباً زار می زند : صد بار بهت گفتم ، هزار بار دیگه هم بهت می گم . انیسه اینجا رو دوست داشت ، اینجا خلوت و آرومه ، هیچ صدایی هم اذیتش نمیکنه . حتی اگه تمام شهر رو هم بمب بارون کنن . پشت سرش را می چسباند به تنه ی کاجی و چشم هاش را می بندد: در ضمن من خواب اینو دیدم خودش تپه روبهم نشون داد . منم همین جا ، تو همین قبر ... و چشم ها را باز میکند : میشه. حالا سی و چند ساله ... و دست از زانویش می گیرد و بلند می شود : رو این تپه امن ترین جای عالمه ، زیر همین سنگ ، راستی دقیقا سی و چهار ساله ؟ پدر سر برمی گرداند :این یعنی می خوای بگی هنوز هم بهش وابسته ای ؟ بعد خم می شود و مشتی سنگ ریزه بر می دارد : یادته وقتی هنوز دنیا نیومده بود ، اوایل بار داری ، می گفتی آدما اونقدر موجودات ذلیل و خار شده ای هستن که وقتی تو رحم در حال شکل گرفتنن ، مادر هم حالش ازش به هم می خوره . مادر لبخند می زند : بلند پرواز بود مثل تو . وقتی به دنیا اومد اونقدر دست و پا می زد که می ترسیدم نکنه می خواد راه بره یا بدوه . اونوقت بغلش گرفتم .
ساعت ها رو تپه می ماندم ، صداشون رو باد می آورد . صدای بلند بلند حرف زدن پدر صدای خنده های مادر . یک بار ازشان خواستم من را هم با خودشان ببرند. مادر دو دل بود . پدر اما نگذاشت. گفت: دلتنگی اونجا بچه رو میکشه . طفل معصوم جاش اونجا نیست .
مادر موهایم را دم اسبی بسته بود و پیراهن سفید چین دار با گل های ریز زرد برام پوشیده بود. بعد پدر برای اینکه از دلم دراورد ساعت ها باها م بازی کرد. دنبال هم می دویدیم . من چشم میگذاشتم و پدر می رفت ان دور ها تا پشت درختی خودش را قایم کند . صدای کفش هایش همیشه کمکم می کرد که می خورد به بوته ها و خش خش شان را بلند می کرد . می دویدم و نفس نفس می زدم . بعدش می پریدم جلویش و می گفتم : دیدمت. بیا بیرون ،سک سک ... بعد انها میرفتند بالا . من میدویدم میان چمن ها و ساق پاهایم مور مور می شد و خارش می گرفت از بس که ساقه انواع گیاه های مرطوب محکم بهشان می خورد. پا برهنه را می رفتم و لذت می بردم وقتی کلوخ های ریز و درشت کف پاهام نرم نرم خورد می شد . مادر رو شکم تپه ،جلو تر از پدر بالا می رفت . با د گندم ها را مواج کرده بود و من لای گیا ه ها دنبال لانه پرنده هایی می گشتم که اسمشان را نمی دانستم . و همیشه لانه ها خالی از پرنده بود. و من جز چند تخم خال دار شکسته چیزی عایدم نمی شد . پدر بر میگشت و برام دست تکان می داد
درست یادم نیست توی ان قطار پدر هم بود یا نه ؟ اما مادر را به وضوح می دیدم . انگار اصلا شیشه غبار گرفته کثیفی حایلمان نبود . کمی جلو تر قطار ایستاد و تنه اش کش امد تو گرما . مثل ماری که لقمه را حالا قورت داده بود و منتظر بود تا هضم شود و بعد دوباره به راهش ادامه دهد . ذوق زده رفتم تو . مادر بغلم کرد . عطر کاج موج می زد تو کوپه ، تو روسری مادر . با دو دست بازوهایم را گرفت و من را از تنش جدا کرد . دست کشید رو پوست صورتم . گفت : چقدر لطیفه . اما صورت مادر پر از تاول بود . لاغر و تکیده خندید : من پیر شدم انیسه . عصا دستم می گیرم ، پوستم چروک برداشته ، تازه شیشه های عینکم هم کلفت شده. و چشم هایش را بست . همش به خاطر من . دست کشیدم رو پلک هاش . انگشت هام خیس شد . تمام تنش می لرزید . گفت: عوارض بمبه ، می بینی به چه روزی انداخته منو ؟ عصب هام هم ضعیف شده ، عوارض ندیدن تو . و تلخ خندید .
مادر بغلم می گرفت و می دوید از پله های نمور و خزه بسته زیر زمین پایین . تو خرت و پرت ها . سرم را می چسباند به سینه اش . قلبش تند تند میزد . پدر رو شیشه ها چسب می انداخت . اما شدت انفجار زیاد بود . انقدر که ان شیشه هابا چسب های سفیدشان هم ریز ریز ریخت کف حیاط . دود غلیظی اسمان را خط انداخت . بعدش باران گرفت و دود را خواباند . همان شب افتادم تو بستر . تمام تنم می سوخت . کف پاهام گر گرفته بود . مادر طشت اب سرد اورده بود تو اتاق و پاهام را توش گذاشته بود و می مالید . پدر بالای سرم پیشانی ام را با حوله مرطوب خنک می کرد . تو تب شنیدم گفت : انیسه چقدر به تو شبیه شده . چشماش، ابرو هاش ، من تا حالا متوجه خال گوشه لب پایین اش نشده بودم .
مادر هر روز خمیده تر می شد . بعد از سی و چهار سال هنوز می گفت : انیسه ...
* * *
پدر ، مثل همیشه ، جمعه صبح اماده می شود تا بیاید رو تپه . دسته دو فانوس تو یک دست و دسته ای داوودی تو یک دست دیگه اش . من و مادر از بالای تپه او را نگاه میکنیم . کاج ها غرق در برف بهمن ماه زیبا تر شده اند . مادر می گوید : این کاج ها رو ببین ، روزی که تو رو اوردیم اینجا ، این جنگل چیزی جز چند تا نهال کوچیک نبود . میچرخم و نگاه می کنم . دور تا دور مان پر از کاج است .صدای مادر می اید که می گوید : انیسه دخترم ،اقات اومده .
چشم هایم را می بندم و پر از عطرکاج می شوم .
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته است
ایوان نداریم که بروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب بیاورم
در دنیای رنگ ها و ریاها کدام خانه را سراغ داری که اعتبارش جاویدان باشد؟
خدا... وسعت نگاهم چون قایقی گریزان از موج های سرکش
می خواهد به تو بازگردد
بیزار از هر ناخدایی
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

ای او... تا بدانم برای تو می نویسم
ای او که همواره در حال خلق کردن هستی . همان روزی که من را آفریدی . خورشید را آفریدی . پرندگان را آفریدی .
او ... که کلمه را آفریدی . اندیشه را آفریدی و قلم را آفریدی و با آن نوشتی .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY